انتظار منتظر
میگن شیر براش خوبه .میگن خوبش میکنه! پس بچه ها قرار مـــــــــــا با ظرف های شیر شهر کوفه خانه امیرالمومنین باز هم جمعه شد و غصّه ی من تازه شده درد این بی خبری بی حد و اندازه شده باز هم جمعه شد و چشم به ره مانده شدم باز از دوری تو خسته و درمانده شدم باز هم جمعه شد و از تو خبر نشنیدم باز از بی خبری های دلــــم نالــیدم باز هم درد فراقـت کـمرم را خم کرد باز دوری تو چشمان مرا پر نم کرد باز هم جمعه شد و چشم به در منتظرم شاید آورد صبا از مه رویت خبرم روزها نو نشده کهنه تر از دیروز است گر کند یوسف زهرا نظری نوروز است ای خدا کاش شود سال نوام عید فرج که نگاهم نگران منتظر آن روز است اگرآن سبز قامت رونماید در باغ خدا را می گشایم تنم را فرش کردم تا بتازد دلم را نذر کردم تا بیاید گفتم که خدا مرا مرادی بفرست
طوفان زده ام راه نجاتی بفرست فرمود که با زمزمه ی یا مهدی نذر گل نرگس صلواتی بفرست انتظار... واژه ي غريبي است ... واژه اي است که روزها يا شايدم ماه هاست که با آن خو گرفته ام . که چه سخت است انتظار . هرصبح طلوعي ديگر است بر انتظار فرداهاي من! خواهم ماند تنها در انتظار تو . چرا نوشتم در برگ تنهاييم براي تو ، نمي دانم آن دم که تو را مي خواهمت ، ذره ذره وجودم ملتمسانه تو را مي طلبد آن هنگام که بوي عطر ياس مي پيچد در غروب جمعه هايم مي خواهمت و آن هنگام که از تمام دنيا دلم مي گيرد دوست دارم فرياد کنم و نداي اين المهدي را به گوش تمام عالم برسانم فقط به اميد ديدن توست که اين رنج بار زندگي را ميتوان تحمل کرد و فقط به اميد در رکاب تو بودن است که ايلياي من پا به اين عرصه خاکي گذاشته است . مي خواهم و مي دانم که او مي تواند يار تو باشد. آقا جان اگر به غلامي قبولش نمايي، اگر .... يعني مي شود ؟ کاش لباس رزم را ميشد آسان خريد . کاش چلچله ها که غروب به خانه شان باز مي گردند سلام ما را به تو برسانند و بگويند که ما در تدارک آمدنت خيابانها را آب و جارو کرده ايم و گلباران قدومت را به انتظار نشسته ايم. آقا جان کاش مدينه باشم وقتي مي آيي، کاش مدينه باشم وقتي تربت ياس کبود را به همه نشان ميدهي. کاش باشم آن دم که بايد باشم آخر مگر براي تشييع جنازه مادرت نوکر نميخواهي ؟ کاش باشم آن دم که بايد باشم، کاش ..... کاش دل نوشته ي دل خودمه يا مهدي براستي كه انتظارت چقدر برام سخته ميدوني آقا با ياد توست كه دوباره پنجره ي دلمو به سوي روشنايي چشمان تو باز كردم، با ياد توست كه دوباره از خواب بيدار شدم و نيمه شب در زير مهتاب به قلب كاغذ پناه اوردم و كمر قلمو با دستمال احساس بستم تا براي تويي كه هر جمعه و هرلحظه انتظار ميكشم و اشك ميريزم بنويسم بنويسم درسته كه دوري، درسته كه پشت كوهاي فراق خونه گرفته اي، درسته كه فرسنگ ها ازت دورم ولي يه دنيا دوست دارم هرروز چشمامو به جاده اي كه بايد ظهور كني ميدوزم وجودم كاملا انتظارتو درك كرده همه چيزو اماده كردم تا ظهور كني آقاي من از خودم مي پرسم مريم آيا قبل از وداع با اين زمين با اين دنيا با اين آسمون آبي اونو ميبيني ؟ آيا اون مياد؟ نميدونم آقا جونم فقط انتظار و شادي ظهورته كه منو روي پا نگه داشته هميشه انتظار و اشكهامو در خفا ميريختم ولي ديگه تصميم گرفتم برات توي اين وبلاگ بنويسمو و از دلتنگيم كم كنم آقام آقام آقام كدوم آقام؟ همون آقايي كه هر وقت دلم ميگيره فقط صدا ميزنم يا مهدي آقا جونم اگه تورو صدا نزنم كيو بايد صدا بزنم اگه از تو خجالت ميكشم مادرتو صدا بزنم، روم ميشه اصلا مادرتو صدا بزنم آقام آقام آقام آقا درسته نمك خوردم نمكدونو شكستم آقا درسته هرچي به من خوبي كردي جز بدي چيزي جوابتو ندادم درسته گفتم دلتنگ مدينه ام تو واسطه شدي رفتم مدينه گفتم دلتنگ امام رضام تو واسطه شدي رفتم امام رضا گفتم اشك چشم، بهم دادي گفتم دل شكسته،بهم دادي آقا خلاصه هرچي از طرف تو اومد اجابت و خوبي بود ولي هرچي از طرف من اومد... آقا فقط ميتونم مثل هميشه بگم شرمندم آقاجون بازم مثل هميشه ميگم دستت درد نكنه آقا جون تو كه تا حالا برامون خوب اربابي كردي ولي هنوزيه چيزي تو دلم مونده آقا اگه امشب نخواي بهم بدي ديگه كي مريم حرف امشبت چيه حرف امشبت با آقا چيه آقا دلم سالهاست حسرت يه نگاهتو داره فقط يه نگاه نميگم دست به سرم بكش ميدونم لياقت ندارم فقط يه نگاه يه نگاه يه نگاه...... اي تو آرام دل هر بي شكيب مستحبات آخرين امن يجيب تا به كي از داغ هجران تو صبر جلوه كن اي آفتاب پشت ابر مكه را از بهت خاموشي درآر كعبه را از اين سيه پوشي درآر پاك كن اشك ازمزار فاطمه(س) پرده بردار از مزار فاطمه(س) چه انتظار عجيبي ! تو بين منتظران هم عزيز منچه غريبي! عجيبتر آنكه چه آسان نبودنت شده عادت چه بي خيال نشسته ايم نه كوششي نه وفايي فقط نشسته ايم و ميگوييم: خدا كند كه بيايي................. الله خداوند بينهايت است و لامكان و بي زمان؛ اما به قدر فهم تو كوچك ميشود قدر نخ پير زنان دوزنده باريك ميشود، و به قدر دل اميدواران گرم ميشود... پــدر ميشود يتيمان را و مادر. برادر ميشود محتاجان برادري را. همسر ميشود بي همسر ماندگان را. طفل ميشود عقيمان را. اميد ميشود نااميدان را. راه ميشود گمگشتگان را. نور ميشود در تاريكي ماندگان را. شمشير ميشود رزمندگان را. عصا ميشود پيران را. عشق ميشود محتاجانِ به عشق را... بند تاب، با كودكانتان تاب ميخورد، و در دكان شما كفههاي ترازويتان را ميزان ميكند و "در كوچههاي خلوت شب با شما آواز ميخواند"... كه در خدايي خدا يافت نميشود، كه به شيطان پناه ميبريد؟ قلبهايتان را از حقارت كينه تهي كنيدو با عظمت عشق پر كنيد . تاحالا شده دلتون بگیره اما دلیلشو ندونید اره اون لحظه لحظه ایه که امام زمان به یادته سلام به همه ي عاشقان مهدي سلام به همه امروز يه سري به كوچه پس كوچه هاي مدينه زديم حال و هواي غريبي داشت نمي دونم شايد دهه ي فاطميه رنگ و بوي اون كوچه هارو بيشتر و بيشتر كرده بود ميرفتم و ميرفتم و به ياد سفري كه شايد اولين و اخرين سفرم بود مي افتادم قبرستان بقيع بستر خالي فاطمه سوخته شدن در عزيزمون همه و همه آتيش دلمو بيشتر ميكرد دلم بدجور گرفته بود اره باروني بود هواي باريدن كرده بود رفتم و رفتم و رفتم تا يه جايي توي كوچه پس كوچه هاي مدينه كنار چاهي كه بايد دل نوشته هاي دلمونو مينوشتيم نشستم و گريه كردم خجالت ميكشيدم براي آقا نامه بنويسم اخه اون نامه ها قرار بود برسه به دست آقا ريخته بشه توي چاه جمكران خودكارو برداشتم و شروع كردم به دردو دل با آقا ميدونم بنده ي خوبي نبودم ولي ... خدايا تو رحماني تو رحيمي تو منو ميبخشي ميدونم من ميخوام با تمام وجودم حست كنم ميخوام آقاي خودم از خودم راضي نگه دارم خداجونم تا كي بايد منتظرش بمونم به كدوم جاده بايد خيره بشمو و منتظر حضور سبزش باشم آخه تا كي بس نيست هرجمعه به عشق اومدنش چشم باز ميكنم ولي عصراي جمعه كه ديگه اميدي به اومدنش نيست بايد با چشماي خيس چشمامو ببندم درسته همين كه ميدونم جمعه ي ديگه اي توي راه اميدمو از بين نميبره اما اگه اين جمعه هم بياد و اون.... اونوقت چي خلاصه حرفاي دلمو گذاشتم تا به دست آقام برسونند و بهش بگند يه بنده ي حقير محتاج جواب يه بنده منتظره تا هديشو به واسطه ي امامش از خدا بگيره توي اون يك ساعتي كه اونجا بودم همش يادم به سفر خودم ميفتاد به سفري كه مثل برق و باد گذشت هرلحظه اش غنيمت اما .... دنياي عجيبيه دنيا با تموم بزرگيش فقط يه دنياست به خودم ميگم مريم خدا رو كنار بنده هاش داشته باش تورو خدا دوستايي كه نوشته ي دله پردرد منو ميخونيد برام دعا كنيد من محتاج دعاتونم من خواهان يه زندگي سعادتمندانه ام خداجونم آسمون دلم چرا انقدر تاريكه چرا صداي جيرجيركها به گوشم نمي رسه نمي دونم چرا؟؟؟ شايد آسمون دلم براي زهرا عزاداره شايد ميخواد مثل سال گذشته دهه ي فاطميه رو مكه باشه اي كاش آسمون خدا هم با من مي باريد تا من ياد بگيرم چطور بايد عقده هاي دلمو خالي كنم ببار چرا منتظري ببار كه قلب زمين محتاج اشك توست ای روح دعا سلام مهدی 1170 بهار وخزان گذشت ونیامدی0سالهاست نگاهم پشت پنجره ای که متعلق به فرداست قاب گردیده وگرد وغبار هجران برآن سایه افکنده0 عمری است که برای آمدنت بی قرارم0 یابن الزهرا،ببین از فراقت سخت بارانیم0 ببین ثانیه ها چگونه از هجر تو بغض کرده وبه هق هق افتاده اند0 آقا جان!حیف نیست ماه شب چهادره پشت ابرهای تیره وپاره پاره پنهان بماند،حیف نیست دیده را شوق وصا ل باشد ولی فروغ دیده نباشد0 بیا وقرار دل بیقرارم شو0 بیا وصداقت آینه را به زلال آبی نگاهت پیوند بزن0 بیا تا سر به دامانت بگذارم وعقده های چندین ساله ام را باز کنم0 تو که معنای سبز لحظه هایی بیا تو که ترنم الطاف حق تعالی بیا0 بیا که از هجرت چون اسپندی بر آتشم0 یوسف فاطمه!کی طنین دلنواز انا بقیه ا000 تو از کعبه مقصود جانها را معطر می نماید0 کی کعبه به خود می بالد وزمین بر قامت دلربایت طواف عشق می گزارد وجان در سعی وصفای نگاه تو محرم می شود ومناسک حج وقربان را بجای می آورد0 برای آمدنت تمام دلهای عشاق دنیا را به ضریح چشمهای قشنگ وعباس گونه ات گره زده ایم ودر مراسم اعتکاف شبهای فراق برای گرفتن حاجتمان دست به دعا برداشته ایم0 آقا جان برای آن لحظه که سبز پوش با پرچم یالثارات الحسین در انتهای افق غباری بپا می شود وتو با ذوالفقار حیدر وسوار بر اسب سفید قصه ها می آیی لحظه ها را بدست باد می سپارم0 بگذار صادقانه بگویم که کهانسالترین آرزوی دلم آرزوی وصال توست!آرزویی که برای بدست آوردنش تمام کلافهای عمرم را به بازار معشوق فروشان برده ام وخودم را در جرگه خریداران یوسف زهرا(س) قرار داده ام0 نازنینم!تو زیبا ترین دلیل برای شبهای قدر وشب زنده داریهای منی تو ضیاعین ودلیل امن یجیب منی 0 آقا جان! می خواهم برایت قصه بگویم 0 قصه سیب وگندم ومردی که سالهاست در میان مردم چشمم ایستاده،قصه خوشه خوشه انتظار وچشمانی که درو میکنند،قصه باران وسطرهایی که دلواپس پونه هاست،قصه اسب وخیال آمدن تو در باران،قصه هایی که مشق هر شب من است0 کاش می شد واژه ها را شست وانتظارراتفسیر کرد ولی افسوس000 میدانی مرز انتظار کجاست!؟آنجا که قطره اشک منتظری سدی از دلواپسی ساخته وقطره قطره انتظار را ذخیره می کند،آنجا که وجودش چون جرعه ای آب از تشنه ای رفع عطش می کند آنگاه که می فرماید اگر شیعیان ما مرا به اندازه قطره ای آب بخواهند هر لحظه ظهور من نزدیکتر می شد0 حس می کنم نزدیکی آنقدر نزدیک که با آمدن یک نسیم تو را احساس کرد وبویید0 خوب می دانم که آخر دل سنگ وطلسم نحس قصه را می شکنی وآنگاه زمان وصل وجان نثاری می رسد0 پس بیا از پس کوچه های انتظار ،بیا که شعرهایم بی قافیه مانده اند،بیا که با آمدنت گم میشود در تبسم تو بغض چندین ساله ام،بیا که غزلهایم مضمون ندارند ومثنوی عشق نا تمام است0 محبوبم!هر روز که میگذردبیشتر از قبل دلم برایت تنگ می شود0 عشق تو سراسر وجودم را فرا گرفته و اگر دلم را بشکافی بر لوح آن نام تو هگ گردیده وکنون ای بهار عشق!می ترسم از خزان عمرترسم از ندیدن است بگو که تا خزان من آیا فرصت بهار دیدن است؟ یابن الزهرا!"لیت شعری أین استقرت بک النوی"0 کاش میدانستم که کجا وکی دلها به ظهور تو آرام خواهند گرفت0 بنفسی أنت! آه جانم سوگند که تا طلوع صبح صادق به انتظارت خواهم ماند ولحظه ها را با تمام سنگینی به دوش می کشم وسکوت ثانیه ها را به ازای فریاد زمان تحمل می کنم فقط برای رسیدن به لحظه با شکوه وصا لت0 آقا جان! دروادی انتظار زمان را بنگر که چگونه از هجر تو همچون شمع ذره ذره آب می گردد0 کی می آیی که قطره ها به دریا بپیوندند؟خیبر گشای فاطمه(س) کی می آیی؟ بیا که بهار بی صبرانه مشتاق آمدن توست وقلبم جویبار اشکهایی که هرروز وشب برای فراق تو ریخته می شوند0 یاس سفیدم!بیا که با ظهورت آیه"والنهار اذا تجلی" تأویل گردد0 بیا که چشمه سار وجودم سخت خشکیده وفریاد العطش برآورده،بیا تا از نرگس چشمانت عطری برای سجاده ام بگیرم0 بیا ومرا زائر شهر قاصدکها کن،بیا000 دلم برای ورود هر عشقی غیر از عشق تو بن بست است ودیده ام جز برای فراق تو نمی بارد0 بیا که هجر توآیه"ان عذابی لشدید" را تفسیر می نماید0 آقا جان!بحق کوچه وچادر خاکی بیا،بیا که سید علی ماتنهاست وچاهی ندارد که غصه هایش را بااو در میان بگذارد0 بیا ورأس سبز شاپرکهایی باش که در جستجوی قبر یاس سرگردان کوچه های هاشمیند0 ای پیدا ترین پنهان من! تا تو بیایی مروارید چشمانم رابرای سلامتیت صدقه می دهم وبرای آمدنت روزه سکوت می گیرم وبا جام وصال تو افطار می نمایم0 نذر کرده ام که بیایی تا جان شیرین را فرش قدمها یت نمایم0 پس بیا که نذر خود را ادا کنم0 ای آفتاب عمر! تا تو بیایی انتظار را قاب میکنم وبر لوح دلم می کوبم0 فریاد را حبس می کنم وبه سکوت اجازه حضور می دهم0 در نبود تو جام تلخ فراق را سر می کشم وسر به دوش هجران می نهم وبرای آمدنت دعا می کنم0 به امید آنروز هزار وصد وهفتادمین شمع را روشن می کنیم ومنتظرت می مانیم0 به خدای کعبه می سپارمت وسبد سبد نرگس ویاس چشم براهی میکنم0 کاش می شد که خدا اجازه ظهورت می داد کاش می شد که در این دیار غربت ومیان موج غمها به سکوت سرد وسنگین رخصت خاتمه می داد کاش می شد جمعه ما شاهد ابروی زیبای تو می شد دیده نا قابل ما فرش کیسوی تو می شد کاش می شد انتظار منتظر بپایان رسد وهوا میزبان یاسها و نسترنها خاک پای مهدی زهرا شود کاش می شد تو هم از انتظار خسته شوی و برای فرج دعا کنی کاش می شد000 بسم الله الرحمـن الرحيم اللهم كن لوليك الحجه ابن الحسن صلواتك عليه و على آبائه فى هذه الساعه و فى كل ساعه وليا و حافظا و قائدا و ناصرا و دليلا و عينا حتى تسكنه ارضك طوعا و تمتعه فيها طويلا. زمزمه ى عيسى و صلابت موسى; با رسالت رسول بر دوش و ذوالفقار على در دست و خون حسين در رگ. چشمانم را ببين چشم انتظار است. دلم را نظاره كن, بى قرار است. دستانم را بنگر, چه مهياست! آن جا كه كوه هم از پاى مى افتد من ايستاده ام. از افق هاى دور كسى مىآيد با دستانى پر. بازآ كه با آمدنت بهار ماندنى است..... همواره انتظار مي كشم روز موعودي را كه با خورشيد خواهي آمد و نام تو را تمام درختان، گاه بهار زمزمه خواهند كرد. و تو اي آفتابي ترين! در اين تكرار تاريكي ببار و از روشني از خوبي، از دانايي ، از عشق، از ايمان و از اميد برايمان بگو. و دستها ملتمسانه تو را مي جويند و عدالت تو را طلب مي كنند، اكنون كه شامگاهان آغشته است به كلاغاني شب رنگ، به دنبال چشمان خورشيديات، ما دست به دعا برمي داريم و نرگسها آمدنت را از نسيم مي جويند. حضرت موعود! آيا كوير تشنة جانمان را به ضيافت پاك و روشن باران لطفت دعوت نمي كني؟! اي هميشه جاويدان! بيا كه در اين بن بست هر كوچه اي، ديدة تري از پس دريچه اي تاريك، انتظار تو را ميكشد. و اين لحظات ملكوتي مرا بيشتر و بيشتر مشتاق ديدار تو مينمايد. انتظار كي به سر ميآيد اي امام قائم و اي وجود دائم! به اندازه ی تمام لحظه های تنها بودن به اندازه ی عمق تمنای رها شدن و به اندازه ی وسعت معنای زنده بودن دلم تنگ است ... برای روزهایی که نمی آیند برای پرندگانی که نمی خوانند و برای خنده هایی که گریزانند دلم پریشان است ... به خاطر درهای بسته به خاطر یک راز مبهم سربسته و به خاطر اشتیاقی که به گل نشسته بغضی است که راه چاره را گم کرده و چشم هایی که نیاز باریدن را به سرحد اوج رسانده و انتظار آمدنی که مرا ذره ذره به نابودی کشانده ولی هنوز هم دلم گرم است ... به وجود مهربان وجودی که تکیه گاه من و توست به وجود سراسر جودی که پشت وپناه من و نوست هنوز هم قلبم می تپد ... به عشق یک لحظه نگاهی که تمام دنیای من و توست به امید لطف و شفاعت او که جبران گناه من و توست ... مهدی جان ! اگر ما را به خیمه گاهت راهی نیست ، حرفی نیست ... تنها پیراهنت را که با عطر وجودت در آمیخته است . بر صورتمان افکنند ، باشد تا بیناییمان را به دست آوریم و به مسرت درآییم ، و در امن و امانت پناه گیریم. اللهم عجل لولیک الفرج مولا نا صاحب الزمان)عج( اى على من فاطمه دختر حضرت محمد هستم خدا مرا به ازدواج تو درآورد تا در دنيا و آخرت براى تو باشم و تو از ديگران بر من سزاوارترى .على جان حنوط و غسل و كفن كردن مرا در شب به انجام رسان و شب بر من نماز بگذار و شب مرا دفن كن و هيچ كس را اطلاع نده. اينك با شما وداع مي كنم و بر فرزندانم تا روز قيامت سلام و درود مي فرستم. زهرا عليها السلام در آخرين ساعت زندگي در حالي که حالش بهتر مي نمود آب خواست و شستشو کرد و لباسهاي نوي خويش را پوشيد، و فرمود بستر او را رو به قبله بگسترند.(1) آنگاه آن دو گريان به مسجد رفتند و درگذشت مادرشان را به اميرمؤمنان علي عليه السلام خبر دادند، آن حضرت از شنيدن اين خبر ناگوار بيهوش شد، حاضران آب بر صورتش زدند و او را به هوش آوردند، و او گريان و اندوهمند مي ناليد: «اي دختر محمد(ص)، خود را به وجود تو تسليت مي دادم، اينک بعد از تو از که تسليت بجويم». امام حسين عليه السلام مي فرمايد:هنگامي که زهرا(ع) بيمار شد به علي عليه السلام سفارش کرد ، امور او را پنهان دارد… و علي عليه السلام، خود از او پرستاري مي فرمود، و اسماء بنت عميس رحمة الله عليها پنهاني به او کمک مي کرد، و به هنگام وفات به اميرمؤمنان وصيت کرد که خودش کفن و دفن او را انجام دهد و شب هنگام او را دفن کند و قبرش را پنهان سازد، و اميرمؤمنان کفن و دفن او را انجام داد و محل قبر را محو کرد و پنهان داشت. هنگامي که کار دفن را به پايان برد و خاک از دست افشاند، اندوهي کجای بقيع ؟ معلوم نيست. اللهم عجل لولیک الفرج مولا نا صاحب الزمان)عج( اى على من فاطمه دختر حضرت محمد هستم خدا مرا به ازدواج تو درآورد تا در دنيا و آخرت براى تو باشم و تو از ديگران بر من سزاوارترى .على جان حنوط و غسل و كفن كردن مرا در شب به انجام رسان و شب بر من نماز بگذار و شب مرا دفن كن و هيچ كس را اطلاع نده. اينك با شما وداع مي كنم و بر فرزندانم تا روز قيامت سلام و درود مي فرستم. زهرا عليها السلام در آخرين ساعت زندگي در حالي که حالش بهتر مي نمود آب خواست و شستشو کرد و لباسهاي نوي خويش را پوشيد، و فرمود بستر او را رو به قبله بگسترند.(1) آنگاه آن دو گريان به مسجد رفتند و درگذشت مادرشان را به اميرمؤمنان علي عليه السلام خبر دادند، آن حضرت از شنيدن اين خبر ناگوار بيهوش شد، حاضران آب بر صورتش زدند و او را به هوش آوردند، و او گريان و اندوهمند مي ناليد: «اي دختر محمد(ص)، خود را به وجود تو تسليت مي دادم، اينک بعد از تو از که تسليت بجويم». امام حسين عليه السلام مي فرمايد:هنگامي که زهرا(ع) بيمار شد به علي عليه السلام سفارش کرد ، امور او را پنهان دارد… و علي عليه السلام، خود از او پرستاري مي فرمود، و اسماء بنت عميس رحمة الله عليها پنهاني به او کمک مي کرد، و به هنگام وفات به اميرمؤمنان وصيت کرد که خودش کفن و دفن او را انجام دهد و شب هنگام او را دفن کند و قبرش را پنهان سازد، و اميرمؤمنان کفن و دفن او را انجام داد و محل قبر را محو کرد و پنهان داشت. هنگامي که کار دفن را به پايان برد و خاک از دست افشاند، اندوهي جانکاه بر آن گرامي مستولي شد و اشک بر چهره اش دويد و گريان رو به جانب قبر پيامبر(ص) کرد و گفت: حسن و حسين عليهما السلام (که در آن هنگام کودکاني در سن هفت و هشت سالگي بودند) نيز وارد شدند و دريافتند که آن گرامي از دنيا رفته است؛ حسن(ع) خود را روي مادر افکند و او را مي بوسيد و مي گفت: «مادر، پيش از آنکه روح از بدنم جدا شود با من حرف بزن». جانکاه بر آن گرامي مستولي شد و اشک بر چهره اش دويد و گريان رو به جانب قبر پيامبر(ص) کرد و گفت: حسن و حسين عليهما السلام (که در آن هنگام کودکاني در سن هفت و هشت سالگي بودند) نيز وارد شدند و دريافتند که آن گرامي از دنيا رفته است؛ حسن(ع) خود را روي مادر افکند و او را مي بوسيد و مي گفت: «مادر، پيش از آنکه روح از بدنم جدا شود با من حرف بزن».





عشقی که به اخلاص نرسیده است غم عشقی که به منزل نرسیده!
عشق به مقصود نرسیده است
زخمم نمک خورده بال و پرم سوخت که؛ زمین خورده تنم،سوخته از بار گناه است
سرم پایین از شرم، کمر خم از بار گناه است...
دلم در پی سویت ....
چشم نگرانست
کجایی مرحم زخمم...؟
تو کجایی ای گل نرگِس زهرا(س)
شده ام باز هوایی..توکجایی؟
نشوم گمگشته بی صاحب ؟!؟
پس تو کجایی؟
بیا آقا گمگشته راهم ...
پرگناه بی سر سامانم ...
....
آقا مگر این عشق ارباب ندارد؟
مگر این دل زخم خورده درمان ندارد؟
بیا ای مرحم جانــــــــم
عصر این جمعه دلگیر تــــــو را به جان مادرت ... رهایم نکن آقا دلم پرگناه است
با دل آواره شدم سنگ ؛ چاره ندارم...
آه شکستم...
شکستم ...
شکستم..
ه



مهدي جان
چه خوش است در هوايت به دمي نفس کشيدن
چه خوش است بي نهايت شدن و ز دل پريدن
گل باغ آسماني، دل من هواي تو کرد
دم آخرم بيا تو چو دلم نواي تو کرد



و به قدر نياز تو فرود ميآيد، و به قدر آرزوي تو گسترده ميشود، و به قدر ايمان تو كارگشا ميشود، و به
خداوند همه چيز ميشود همه كس را. به شرط اعتقاد؛ به شرط پاكي دل؛ به شرط طهارت روح؛
به شرط پرهيز از معامله با ابليس.
بشوييد قلبهايتان را از هر احساس ناروا!
و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف،
و زبانهايتان را از هر گفتار ِناپاك،
و دستهايتان را از هر آلودگي در بازار...
و بپرهيزيد از ناجوانمرديها، ناراستيها، نامردميها!
چنين كنيد تا ببينيد كه خداوند، چگونه بر سفرهي شما، با كاسهيي خوراك و تكهاي نان مينشيند و بر
مگر از زندگي چه ميخواهيد،
كه در عشق يافت نميشود، كه به نفرت پناه ميبريد؟
كه در سلامت يافت نميشود كه به خلاف پناه ميبريد؟
زيرا كه عشق چون عقاب است. بالا ميپرد و دور... بي اعتنا به حقيران ِ در روح.
كينه چون لاشخور و كركس است. كوتاه ميپرد و سنگين. جز مردار به هيچ چيز نميانديشد.
بـراي عاشق، ناب ترين، شور است و زندگي و نشاط.



بنام او که خالق یاس ونرگس است
یا رب المهدی بحق المهدی اشف صدر المهدی بظهور الحجت
کی می آیی که کران تا بیکران دلم را برایت چراغانی کنم وچشمانم
را فرش قدومت نمایم؟

از افق هاى دور, كسى مىآيد با تبر ابراهيم,
اكنون كه زبان از لب مي ترسد و شب از روز، اشك در چشمها يخ بسته
غروبهاي دلگير جمعههاي انتظار، صداي حزنانگيز دعاي سمات را در بغض سرخ آسمان ميپراكند 


آنچه معلوم است، رنج علی است، امشب، بر مزار فاطمه .
مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته اند. سکوت مرموز شب گوش به گفتوگوی آرام علی دارد.
و علی که سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه ، بی پيغمبر، بی فاطمه. همچون کوهی از درد، بر سر خاک فاطمه نشسته است.
ساعت ها است.
بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بيوفا و بدبخت، سکوت کرده اند، قبرهای بيدار و خانه های خفته ميشنوند.
ای همیشه جاری! ای بهار کوتاه! ای ترنم باران وحی! در شکوه مقام تو حیرانم که معرفت به غبار آستان خانه ات بوسه می زند. برهوت این دنیای خاکی شایستگی میزبانی چشمه سار همیشه جاری تو را نداشت. تو که در آیینه زخم ها و داغ ها و در هجران پدر، غریبانه زیستی و در وداع شبانه ات با پهلویی بیمار، خانه گلین را به امید آغوش بهشتی پدر ترک گفتی ...
اين بود كيفيت رحلت حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها دخت گرامى حضرت خاتم الانبياء محمد مصطفى عليهما آلاف التحية والثناء كه پدر بزرگوارش هنگام رخت بربستن از دنيا به او بشارت داده و فاطمه عليهاالسلام بعد از رحلت پدر با اشتياق فراوان به انتظار مرگ خود بود و پيوسته زبان حالش به نغمه الهى«عجل وفاتى سريعا» مترنم بود
و نيز از «اسماء» خواست عطر او را بياورد و خود را معطر فرمود و لباس نماز خود را پوشيد و در بستر خويش خوابيد و به «اسماء» فرمود:
«جبرئيل به هنگام رحلت پيامبر(ص) کافوري از بهشت براي او آورد که آن گرامي آن را به سه قسمت تقسيم فرمود، يک قسمت براي خودش و يک قسمت براي علي(ع) و يک قسمت براي من.» و از اسماء خواست آن را بياورد و بالاي سر او بگذارد، آنگاه ملافه بر سر کشيد و فرمود:
«اندکي منتظر بمان و بعد مرا صدا کن، اگر پاسخ ندادم بدان که درگذشته ام».
«اسماء» اندکي صبر کرد، آنگاه زهرا(ع) را صدا کرد و جواب نشنيد، فرياد زد: اي دختر محمد مصطفي! اي دختر گرامي ترين انسانها...
و چون جوابي نشنيد ملافه را کنار زد و ديد آن بانوي بزرگ به لقاء الله پيوسته است. خود را به روي بدن مطهر او افکند و گريان او را مي بوسيد و مي گفت: وقتي پدرت رسول خدا را ملاقات کردي سلام اسماء را به او برسان.
آنچه معلوم است، رنج علی است، امشب، بر مزار فاطمه .
مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته اند. سکوت مرموز شب گوش به گفتوگوی آرام علی دارد.
و علی که سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه ، بی پيغمبر، بی فاطمه. همچون کوهی از درد، بر سر خاک فاطمه نشسته است.
ساعت ها است.
بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بيوفا و بدبخت، سکوت کرده اند، قبرهای بيدار و خانه های خفته ميشنوند.
ای همیشه جاری! ای بهار کوتاه! ای ترنم باران وحی! در شکوه مقام تو حیرانم که معرفت به غبار آستان خانه ات بوسه می زند. برهوت این دنیای خاکی شایستگی میزبانی چشمه سار همیشه جاری تو را نداشت. تو که در آیینه زخم ها و داغ ها و در هجران پدر، غریبانه زیستی و در وداع شبانه ات با پهلویی بیمار، خانه گلین را به امید آغوش بهشتی پدر ترک گفتی ...
اين بود كيفيت رحلت حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليها دخت گرامى حضرت خاتم الانبياء محمد مصطفى عليهما آلاف التحية والثناء كه پدر بزرگوارش هنگام رخت بربستن از دنيا به او بشارت داده و فاطمه عليهاالسلام بعد از رحلت پدر با اشتياق فراوان به انتظار مرگ خود بود و پيوسته زبان حالش به نغمه الهى«عجل وفاتى سريعا» مترنم بود
و نيز از «اسماء» خواست عطر او را بياورد و خود را معطر فرمود و لباس نماز خود را پوشيد و در بستر خويش خوابيد و به «اسماء» فرمود:
«جبرئيل به هنگام رحلت پيامبر(ص) کافوري از بهشت براي او آورد که آن گرامي آن را به سه قسمت تقسيم فرمود، يک قسمت براي خودش و يک قسمت براي علي(ع) و يک قسمت براي من.» و از اسماء خواست آن را بياورد و بالاي سر او بگذارد، آنگاه ملافه بر سر کشيد و فرمود:
«اندکي منتظر بمان و بعد مرا صدا کن، اگر پاسخ ندادم بدان که درگذشته ام».
«اسماء» اندکي صبر کرد، آنگاه زهرا(ع) را صدا کرد و جواب نشنيد، فرياد زد: اي دختر محمد مصطفي! اي دختر گرامي ترين انسانها...
و چون جوابي نشنيد ملافه را کنار زد و ديد آن بانوي بزرگ به لقاء الله پيوسته است. خود را به روي بدن مطهر او افکند و گريان او را مي بوسيد و مي گفت: وقتي پدرت رسول خدا را ملاقات کردي سلام اسماء را به او برسان.
«سلام بر تو اي رسول خدا، از من و دخترت که اينک در جوار تو فرود آمده و شتابان به تو ملحق شده است. اي رسول خدا شکيبائي من در مصيبت دختر برگزيده ي تو کم شد، و طاقت و توانائي من در فقدان او از دست رفت، جز آنکه مرا پس از مصيبت عظيم و مفارقت و فقدان تو در هر مصيبت ديگري جاي تسليت هست (مصيبت تو به قدري بزرگ است که هر مصيبت ديگري را تحت الشعاع قرار مي دهد) چرا که تو را به دست خود در آرامگاهت مدفون ساختم و در آغوش من جان دادي؛ اِنّا لِلِّه و اِنّا اِلَيهِِ راجِعُونَ.
اينک امانت تو بازگشت، از اين پس اندوه من جاوداني است و شبم به بيداري خواهد گذشت تا آنگاه که خداوند مرا به سرايي که تو در آن اقامت داري ببرد. و به زودي دخترت به تو خبر مي دهد که چگونه امتت براي ستم بر او همگروه شدند، پس همه چيز را از او بپرس و حال ما را از او جويا شو؛ و اين چنين کردند در حالي که از رحلت تو چيزي نگذشته و ياد تو از ميان نرفته است.
حسين(ع) پاي مادر را مي بوسيد و مي گفت: «مادر، من فرزندت حسين هستم، پيش از آن که دلم پاره شود و بميرم با من سخن بگو».
«سلام بر تو اي رسول خدا، از من و دخترت که اينک در جوار تو فرود آمده و شتابان به تو ملحق شده است. اي رسول خدا شکيبائي من در مصيبت دختر برگزيده ي تو کم شد، و طاقت و توانائي من در فقدان او از دست رفت، جز آنکه مرا پس از مصيبت عظيم و مفارقت و فقدان تو در هر مصيبت ديگري جاي تسليت هست (مصيبت تو به قدري بزرگ است که هر مصيبت ديگري را تحت الشعاع قرار مي دهد) چرا که تو را به دست خود در آرامگاهت مدفون ساختم و در آغوش من جان دادي؛ اِنّا لِلِّه و اِنّا اِلَيهِِ راجِعُونَ.
اينک امانت تو بازگشت، از اين پس اندوه من جاوداني است و شبم به بيداري خواهد گذشت تا آنگاه که خداوند مرا به سرايي که تو در آن اقامت داري ببرد. و به زودي دخترت به تو خبر مي دهد که چگونه امتت براي ستم بر او همگروه شدند، پس همه چيز را از او بپرس و حال ما را از او جويا شو؛ و اين چنين کردند در حالي که از رحلت تو چيزي نگذشته و ياد تو از ميان نرفته است.
حسين(ع) پاي مادر را مي بوسيد و مي گفت: «مادر، من فرزندت حسين هستم، پيش از آن که دلم پاره شود و بميرم با من سخن بگو».







